میز مطالعه من
خانه / سال بلوا

سال بلوا

مشخصات کتاب

  • عنوان: سال بلوا
  • نویسنده: عباس معروفی
  • ناشر: انتشارات ققنوس
  • نوبت چاپ: نهم (این اثر اکنون به چاپی بالاتر از چهل و هفت رسیده است)
  • تعداد صفحه: ۳۴۵ صفحه (در نسخه‌های رقعی ققنوس معمولاً ۳۴۲ تا ۳۴۶ صفحه)
  • سبک: رمان مدرن، جریان سیال ذهن، رئالیسم اجتماعی

خلاصه داستان

داستان کتاب در زمان جنگ جهانی دوم و در اواخر حکومت رضاشاه، در شهر کوچک سنگسر (حوالی سمنان) روایت می‌شود. محور اصلی رمان، دختری به نام نوش‌آفرین (نوشا)، فرزند سرهنگ نیلوفری است. پدر نوشا مردی جاه‌طلب است که به امید کسب مقام بالا به سنگسر کوچ کرده، اما در دستیابی به آرزوهایش ناکام می‌ماند و از دنیا می‌رود.

نوش‌آفرین در جوانی شیفته و دلباختهٔ جوان کوزه‌گری سرشار از رمز و راز به نام «حسینا» می‌شود. عشق پاک آن‌ها در تاروپود تعصبات مذهبی، رفتارهای مردسالارانه و جو متشنج شهر گرفتار می‌شود. حسینا ناپدید می‌شود و نوشا از روی ناچاری و اجبار تن به ازدواج با دکتر معصوم (شخصیتی سرد، خودخواه و نماد تفکر متعصب) می‌دهد. کل داستان در قالب خاطرات آشفتۀ نوش‌آفرین در زمان احتضار و در فضایی وهم‌آلود و تلخ بازگو می‌شود.

درون‌مایه و ویژگی‌های برجسته

  • جایگاه زنان: کتاب آیینه تمام‌نمای ظلم تاریخی و نگاه ابزاری جامعه به زنان است؛ معروفی در این اثر با ظرافت تمام فریادِ بی‌صدای زنان نسل‌های گذشته را به گوش مخاطب می‌رساند.
  • فرم روایت مدرن: زمان در رمان خطی نیست. نویسنده مدام بین گذشته، حال، خاطرات و حتی کهن‌الگوها و اسطوره‌های ایرانی (مانند داستان سیاوش) رفت‌وبرگشت می‌کند.
  • فضا و لحن شاعرانه: قلم عباس معروفی در عین به تصویر کشیدن فجایع و خشونت‌ها، نثری بسیار شاعرانه، آهنگین و جذاب دارد که خواننده را تا پایان با خود همراه می‌کند.

چرا باید این کتاب را خواند؟

  • برای درک عمیق‌تر ریشه‌های تعصب، جهل و ساختار مردسالاری در تاریخ معاصر ایران.
  • تجربۀ یکی از بهترین نمونه‌های تکنیک «جریان سیال ذهن» در رمان‌نویسی فارسی (هم‌تراز با رمان سمفونی مردگان).
  • لمس یک داستان عاشقانه و در عین حال به شدت تراژیک و تکان‌دهنده.

گزیده‌ای از کتاب

«دارند دارش می‌زنند. از پله‌ها بالا می‌برندش. طناب را به گردنش می‌اندازند. من چقدر حسینا را دوست داشتم و چقدر دلم می‌خواست برایش یک کاسه آش داغ درست کنم که رویش کشک و نعناداغ داشته باشد. دلم می‌خواست برایش یک جفت جوراب پشمی ببافم که در شب‌های سرد سنگسر پایش کند و کوره را روشن نگه دارد؛ اما حالا دارند دارش می‌زنند…»

مطالب مشابه

دیدگاه‌های کاربران