میز مطالعه من
خانه / خواب عموجان

خواب عموجان

مشخصات کتاب

  • عنوان: خواب عموجان (یا رؤیای عموجان)
  • نویسنده: فئودور داستایفسکی (Fyodor Dostoevsky)
  • مترجم: آلک
  • ناشر: انتشارات سمیر
  • نوبت چاپ: اول (۱۳۸۶)
  • تعداد صفحه: ۱۲۰ صفحه
  • نوع اثر: ادبیات کلاسیک روسیه، رمان کوتاه، کمدی سیاه، هجویهٔ اجتماعی

خلاصه کتاب
داستان در شهر خیالی و کوچک «مورداسف» جریان دارد؛ جایی که شایعه‌پراکنی و چشم‌وهم‌چشمی حرف اول را می‌زند. قهرمان اصلی داستان زنی مقتدر، جاه‌طلب و نقشه‌کش به نام «ماریا الکساندروونا» است که تمام هم‌وغم خود را روی پیدا کردن یک شوهر ثروتمند برای دختر جوان و زیبایش، «زینا»، گذاشته است.
فرصت طلایی زمانی فرامی‌رسد که پیرمردی ثروتمند، آلزایمری و نیمه‌فرتوت به نام «پرنس ک.» (که همه او را عموجان خطاب می‌کنند) وارد شهر می‌شود. ماریا الکساندروونا با چرب‌زبانی و ترفندهای پیچیده، پیرمرد حواس‌پرت را متقاعد می‌کند که از زینا خواستگاری کند. اما در این میان، رقبای حسود شهر و عاشق دل‌خستهٔ زینا دست به دست هم می‌دهند تا این نقشه را بر آب کنند. آن‌ها پیرمرد را شست‌وشوی مغزی می‌دهند تا باور کند تمام ماجرای خواستگاری و بله‌برون، فقط یک «خواب و رؤیا» بوده است! این ۱۲۰ صفحه، کالبدشکافی طمع زنی است که برای رسیدن به ثروت، انسانیت را قربانی می‌کند.

درباره نویسنده

  • فیودور داستایفسکی: (۱۸۲۱ – ۱۸۸۱) خالق شاهکارهایی چون جنایت و مکافات و برادران کارامازوف، این کتاب را در دوران تبعید طولانی‌اش در سیبری طراحی کرد. او به دلیل سانسور شدید حکومتی تزاری، ترجیح داد به جای نقد مستقیم سیاسی، لایه‌های روان‌شناختی انسان‌ها و عقده‌های طبقاتی جامعهٔ روس را در قالب یک کمدی موقعیتِ پرکشش و خنده‌دار به تصویر بکشد.

چرا باید این کتاب را خواند؟

  • آشنایی با وجههٔ کمتردیده شدهٔ داستایفسکی یعنی مهارت او در خلق طنز گزنده و اتمسفر کمدی.
  • حجم بسیار مناسب (۱۲۰ صفحه) که آن را به یکی از سریع‌خوان‌ترین و جذاب‌ترین مدخل‌ها برای ورود به دنیای ادبیات کلاسیک روسیه تبدیل کرده است.
  • بررسی شگفت‌انگیز مکانیسم «انکار حقیقت»؛ اینکه چطور یک انسان می‌تواند واقعیت عینی را به عنوان یک خواب گذرا بپذیرد.

گزیده‌ای از کتاب (با برگردان آلک)
«در شهر ما، همه‌چیز پنج دقیقه بعد به یک شایعه بزرگ تبدیل می‌شود و نیم‌ساعت بعد، همه قسم می‌خورند که خودشان با چشم خودشان آن را دیده‌اند! پرنس بیچاره، این عموجانِ حواس‌پرتِ ما، شبیه به مومیاییِ متحرکی بود که نیمی از بدنش در قبر بود و نیم دیگرش در سالن‌های رقص اشرافی. او حتی یادش نمی‌آمد ناهار چه خورده است، اما ماریا الکساندروونا داشت برای او نقشهٔ یک عروسی باشکوه را می‌کشید. وقتی پیرمرد با تعجب پرسید: “آیا من واقعاً خواستگاری کرده‌ام؟”، آن‌ها به او گفتند: “البته که نه پرنس عزیز! شما فقط خواب دیده‌اید، یک خوابِ دلپذیرِ بهاری…” و پیرمرد ساده‌لوح چقدر راحت تسلیم این دروغ شد، چون حقیقت برایش سنگین‌تر از آن خواب بود…»

مطالب مشابه

دیدگاه‌های کاربران