میز مطالعه من
خانه / فریدون سه پسر داشت

فریدون سه پسر داشت

مشخصات کتاب

  • عنوان: فریدون سه پسر داشت
  • نویسنده: عباس معروفی
  • نوبت چاپ: چاپ دوم (توزیع شده به صورت افست/زیرزمینی)
  • چاپخانه: مرتضوی (نسخه‌های چاپی اولیه خارج از کشور یا زیرزمینی)
  • تعداد صفحه: ۱۶۱ صفحه (این رمان در نسخه دیجیتال و برخی چاپ‌های جیبی/پالتویی دقیقاً ۱۶۱ صفحه است، اگرچه در قطع رقعی استاندارد نشر گردون معمولاً ۲۸۶ صفحه دارد)

خلاصه داستان

داستان کتاب دربارهٔ خانوادهٔ «امانی» است. فریدون امانی (پدر خانواده) مردی بانفوذ است که مدام به فرزندانش توصیه می‌کند خود را از بازی‌های سیاسی دور نگه دارند. با این حال، او برخلاف نامش (فریدون شاه که سه پسر داشت)، چهار پسر به نام‌های ایرج، سعید، اسد و مجید دارد که هر کدام جذب یک جریان سیاسی متفاوت در روزهای انقلاب می‌شوند:

  • ایرج: پسر بزرگتر که اعدام می‌شود.
  • سعید: به سازمان مجاهدین خلق می‌پیوندد و در درگیری‌ها کشته می‌شود.
  • اسد: به جریان حاکم و تیم محافظت معتمدین انقلاب می‌پیوندد.
  • مجید: راوی اصلی داستان، یک فعال چپ (کمونیست) است که پس از حوادث سهمگین دهه ۶۰ دچار فروپاشی روانی شده و به آلمان پناهنده می‌شود. [1, 2]

بخش عمده‌ای از داستان از زبان مجید و از درون یک تیمارستان در آلمان روایت می‌شود. او در فضایی وهم‌آلود، میان خیال و واقعیت، خاطرات فروپاشی خانواده، اعدام برادرانش و تبدیل شدن صمیمیت خانوادگی به دشمنی‌های خونین ایدئولوژیک را مرور می‌کند

درون‌مایه و ویژگی‌های برجسته

  • برادرکشی و تفرقه: نویسنده با ظرافت نشان می‌دهد که چگونه تفاوت در باورهای سیاسی و جزم‌اندیشی‌های ایدئولوژیک، اعضای یک خانواده را که روزی نماد همبستگی بودند، در برابر هم قرار می‌دهد.
  • آمیختگی واقعیت و سوررئالیسم: معروفی از ذهن پریشان مجید در تیمارستان استفاده می‌کند تا کابوس‌ها، گذشته و زمان حال را به شکلی سیال به هم گره بزند.
  • یک رمان مستندگونه: بنا به گفته عباس معروفی، این رمان بر اساس سرگذشت واقعی یک مبارز سیاسی به نام مجید امانی شکل گرفته است. کتاب به دلیل پرداختن بی‌پرده به مسائل سیاسی آن دوران، هیچ‌گاه در ایران اجازه چاپ رسمی نیافت و معروفی ابتدا آن را به صورت رایگان در اینترنت منتشر کرد

گزیده‌ای از کتاب

«ما نسل بیچاره‌ای بودیم. نسلی که بین دو صندلی نشست و زمین خورد. ما آزادی می‌خواستیم، اما هر کداممان آزادی را در رنگ پرچمی می‌دیدیم که در نهایت با آن کفن برادرمان را دوختند. پدرم همیشه می‌گفت شاهنامه را بخوانید تا بفهمید فریدون چطور پسرانش را به دست خود به باد فنا داد؛ اما ما فکر می‌کردیم خودمان شاه جدیدی می‌شویم…»

مطالب مشابه

دیدگاه‌های کاربران